جانا سر خود را به اندیشه ی یاری منداز
ما که با ناز تو از ریشه به خاک افتادیم
دل ما هیچ دلت را تو به بازی منداز
۸/۲/۸۷
* * *
اندر می و میخانه کسی یاور ما نیست
اندر دل دیوانه کسی عاشق ما نیست
جانم ز تن افتاده نگویید که صاقی
باز ا .که در دستانش جام سرابیست
۸/۱۱/۸۶
* * *
از رود به ما قطره ی ابی دادند
از یار به ما بی سر و پایی دادند
این چند صباح گذر عمر گذر کرد
از دست نه قران. بلکه جام شرابی دادند
۹/۲/۸۷
...
چشمانم را باز می کنم
همه جا تاریک است
دستانم را گرفته اند
پاهایم بر روی زمین کشیده می شود
تنها شعله های آتش در چند قدم جلو تر دیده می شود
چشمانم را می بندم
...
از پیش می دانستم که به کجا می روم
از پیش می دانستم که جهنم و بهشت در پشت همین درها و پنجره هاست
و دنیای در پس دنیای دیگر است
...
چشمانم را باز می کنم
زمانش فرا رسیده
...
درک کردم اما عمل نکردم
و این پایان راه من است .
من بي تو هيچم تو باورم نکن
خيسم ز گريه تنهاترم نکن
عاشق نبودم تا با تو سر کنم
اتش نبودم خاکسترم نکن
اگه عاشقت نبودم
اگه بي تو زنده بودم
تو بمون که بي تو غصه مي خورم
اگه دل به تو نبستم
اگه اين منم که هستم
ولي از هواي گريه ات پرم
اگه شکوِه دارم از تو
اگه بيقرارم از تو
تو بمون که اشيانه ام تويي
به هوايت اي ستاره
به تو ميرسم دوباره
اگه عاشقم بهانه ام تويي
دل کنده بودم از هم زبونيت
پنهون نکردي از من نشونيت
من پا کشيدم از عهد بسته ام
تو پا فشردي بر مهربونيت
اگه هم زبون نبودم
اگه مهربون نبودم
چه کنم دل اين دل شکسته را
اگه سرد و مرده بودم
اگه پر نمي گشودم
به تو بستم اين دوبال خسته را
دوش وقت سحر باده به اتمام رسید
هرچه زده بودیم به یکباره پرید
یکدم ز بهشت باده به ما نازل کرد
چون از لب یار ما را یک بوسه رسید
" دیوانه "
از آن نترس
ما همه در آن دست و پا می زنیم
نجات از آن سخت نیست
کافیست فقط بیرون آن را در ک کنی
درحالي كه به يك كمك نياز داري
پس دستت را به آسمان دراز کن
مطمئن باش دستت را خواهد گرفت
البته اگر هنوز در آن فرو نرفتی !
Dastayowskie
فكر مي كني كه نهايت زيبايي ها در پيش روي توست
نهايت زيباي ها
چشمهايت فقظ اندكي از زيبايي ها را به نمايش مي گذارند
اندكي از زيبايي ها
حالا چشمهايت را ببند
اين بار با قلبت نگاه كن
درك كن
حقيقت آسمانها را درك كن
نهايت زيبايي ها را درك كن
در پرده ي چشمت فقط آسماني آشكار است
اما در گستره ي قلبت آسمانها درك مي شوند
حقيقت آسمانها حقيقت وجود توست
پس به سادگي درك كن
Pader
و عشق را چنان كه بايد مي شناسي و به سرنوشت انسان پي مي بري
تو در عالم سكوت به دنياي ديگري ميروي و مشكلاتت را حل مي كني
در همان حال آرزوهايت را بال پرواز ميدهي و اين نهايت خوشبختي توست
پس بايد هميشه در عالم سكوت به دنبال حقيقت عشق باشي
و هيچ سكوتي از سكوت عشق ملايمتر نيست .
Maeterlinck
خواستم وب رو با حافظ شروع کنم،ديوان رو وا کردم،اين اومد:
سلامي چو بوي خوش اشنايي
بدين مردم ديده ي روشنايي
درودي چو نور دل پارسيان
بدان شمع خلوتگه پارسياني
نميبينم از همدمان هيچ برجاي
دلم خون شد از قصه ساقي کجايي
رفيقان چنان عهد صحبت شکشتند
که گويي نبودست خود اشنايي
مرا گر تو بگذاري اي نفس طامع
بسي پادشاهي کنم در گدايي
بياموزمت کيمياي سعادت
ز هم صحبت بد جدايي جدايي
مکن حافظ از جور دوران شکايت
چه داني تو اي بنده کار خدايي


